چقدر حرف بود و من......فقط سکوت کردم.... چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم....آمدنت را سکوت کردم....داشتنت را سکوت کردم رفتنت را سکوت کردم....انتظار بازگشتت را هم....حالا نوبت توست
باید در سکوت به تماشا بنشنی
...سوختنم را
! ! ! باورم کن
....دیگر نه پایی دارم که پا به پای بودنت بدوم
و نه نگاهی که در انتظارت بمانم
امشب واژه ها را برای نوشتن از تو پیدا نمی کنم
گفتند اگر نباشی بغضم سبک می شود
!و انوقت تنها من می مانم و ... من
!گفتند اگر نباشی به هیچ کجای من و این دنیا بر نمی خورد
...انوقت من می مانم و این همه شعر
انوقت من می مانم و این همه دلتنگی هایی که هنوز هم بی قرار بودن توست
!انوقت من می مانم و این همه نگاه بی جواب
....!اما تو نگاهت را از من پنهان نکن
...انها می گویند
....اما من
هنوز هم بی تو همه فصلها را پاییزی می بینم
هنوز هم بی تو دلم هوای باریدن دارد و ... دلتنگی های شبانه
هنوز هم دستهایت را می خواهم
و هنوز هم د ... و ... س ... ت ... ت .... د ... ا ... ر ... م .
....باور کن ... خسته ام ! باور کن
فاصله همه چيز را مي کشد، بيخود نيست که ابر ها از دوري زمين اينقدر گريه مي کنند.امروز همانطور که کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و به باران گوش مي دادم ، با اين جمله توي مغزم ور مي رفتم، خاطراتم را مرور مي کردم و به اين نتيجه رسيدم که چيز زيادي نيستم، به جز چند سال زنده بودن با کمي گريه، با کمي لبخند و دفتر سياهي پر از تاسف لحظه هاي از دست رفته و چند تکه چيز خاکستري شبيه اميد.... بايد دنبال چيز هاي جديدي بگردم، بايد محکمتر بايستم تا ديگر زمين زير پايم لق نخورد... دوباره به فاصله فکر مي کنم و انگار کسي از همان دورها صدايم مي کند: باد که مي وزد بايد پاهايت را رها کني و پرواز کني، به باران گوش کن، فرو بريز هزاران بار، سياهي ها را مثل خاک در خودت گم کن، اميد داشته باش... از روياي زندگي به حقيقت مرگ ايمان بياور و خوب نگاه کن که هه چيز به سادگي يک نگاه است... خودم را با باد رها مي کنم و انگار همه چيز در من گم مي شود. چشم هايم را مي بندم و خوب نگاه مي کنم، من اميد دارم و باران زيباترين موسيقي است که تا به حال شنيده ام.
...اينجا من هستم سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم ، بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم تهي از زندگي و روزمره گي
خالي تر از هميشه با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستادهام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي من هستم و سازي مبهم
اينجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور ، من هستم و يکرنگي شکستهام
اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار ، هر لحظه که ميايي
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم به نام انکه عشق را در نگاه و اشک را در انتظار افرید.