امشب که سقف بی ستاره اتاقم سنگینی می کنه..موندم از چی بنویسم از اونایی که دیروز با من بودند و حالا رفته اند یا از تویی که همیشه نوشته هامو میخونی؟از چی بنویسم؟از زمونه بنویسم یا از نگاهای نامهربون!!از اسمون سوت و کور زندگیم یا از ناگفته هایی که هیچ وقت زمونه بهم فرصت گفتنش
رو نداد یا از خاطراتی که با تو داشتم"هرچند تلخ

مي خواهم آسوده سر بر زمين بگذارم
غريبه، اگر مي خواهي به خواب من بيايي
نامم را که صدا مي کني، کمي آرامتر
بگذار تا پسين فردا با خيال خوش تو
ميان روياهاي شيرينم دست و پا زنم از من نگير اين لحظه هاي دلخوشي را
نگذار حتي خواب ديدن تو برايم عقده شود ... يادت مي آيد حرفي را که زدي؟ گفتي مي روم ...
گهگداري شايد به خوابت بيايم ...
شايد در خواب
تو را به آرزوي ديدنم نزديک کنم
لااقل همين وعده را برايم بگذار
غريبه، به خاطر خدا
در نگاهم صادق باش

خیلی وقتها پیش می یاد...دلت می گیره
می خوای بشینی یه دل سیر گریه کنی
یا یه دل سیر از دنیا و ..... نامردی هاش ...گلایه کنی ...می شی بی کس و تنها!
یه شونه امن گیر نمی یاری تا پناه اشکات بشه می شی یه بی کس و تنهاا !
...می شی یه آدم تنها که تنها مامن...و تنها رفیقش خودشه و خاطراتش
یه اتاق سوت و کور
یه دفتر سفید...... که نقش تموم زندگیش ....خط به خط توش بسته شده
من همه دنیام همینه

...خدایـــــــا
...چشمان ابريم را رو به آسمان ميگيرم ....دستانم سرد سرد است
... و شانه هايم ميلرزد
... در اين گرما ، سرما به اعماق قلبم رخنه کرده
چقدر هواي تنهايي
تيره است
... لبانم از بغض بسته شده
حرفي در
....گلويم گير کرده ، اما ....خدايا
... خدايا
انگار چشمان منتظر فرشته اي سر راه اين بغض خاموش نشسته
تا فرياد بر آمده از قلب زخمي ام
را به عرش ببرد !؟شکايت
...خدايادوست داشتن درد دارد
... چه خوب که دردنميکشد ... و چقدر درد من عميق است
...خدايااين زندگي...اين دنيا
...اين مردم
... اين سرما
... این سرما
...... . اين سرما را نميخواهم

...دلتنگم
چه ظالمانه تنها شدم
چه ظالمانه آمدند، شکستند و رفتند
چه ظالمانه تنها شدم که اين حق من نبود
دلتنگم و
فرصتي نيست براي دلتنگي
دلتنگم و آسمان بغض مرا نمي فهمد
دلتنگم و آشياني براي دلتنگي ام نيست
....دلتنگم و هيچکس درد مرا نمي داند
.... نمي داند دلتنگم و دلتنگم
....و ديگر هيچ چه غروب دلگیری
خدایا امشب دلم باز تنگ شده ... اما اینبار نه برای محبت ...برای ذره ای کینه !! خدایا می دونم که خودم خواستم ...! اما ایا گریزی هست !! نمی دانم ایا کسی مرا بیدار خواهد کرد از این کابوس وحشتناک !!؟

رفتی... براي من يك لحظه با تو بودن كافي بود
تا شب ها خواب به چشمانم نيايد گمان مي كردم
لبخند تو براي من مانند بوي خوشي است
كه به همان زودي كه مي آيد مي رود
روزي كه به آينه خيره شدم
و تو را در آن ديدم كار از كار گذشته بود
براي اينكه تنهايم نگذاري
چه سخت غرورم را شكستم
چشمان نمناكم
را به تو نشان دادم
ولي براي تو كه دريا را در نگاهت جا داده اي
اين اشكها به حساب نمي آيد
رفتي و تنهايم گذاشتي
چه راحت دلم را شكستي

...خداحافظ
شبيه برگ پاييزي پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ...
ولي هرگز نخواهي رفت ازيادم...
خداحافظ واين يعني در اندوه تو ميميرم....
در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم
و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد
و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد ...
