تبليغاتX
ستاره ی سوخته wwe.setereye_maghreby.com

eshgheyasin

عاشق

eshgheyasin

http://eshgheyasin.blogfa.com

ستاره ی سوخته wwe.setereye_maghreby.com

ستاره ی سوخته wwe.setereye_maghreby.com

ستاره ی سوخته wwe.setereye_maghreby.com

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
به نام انکه عشق را در نگاه و اشک را در انتظار افرید.

ستاره ی سوخته wwe.setereye_maghreby.com

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

ستاره ی سوخته wwe.setereye_maghreby.com
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
قالب وبلاگ ثبت دامنه آپلود عکس گالری تصاویر بلاگفا
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

به نام انکه عشق را در نگاه و اشک را در انتظار افرید.
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  دوستت دارم
مرتبط با : عشقولانه
ارسال شده در: یکشنبه پنجم آبان 1387

به پاکی چشمانت قسم دوستت دارم

به خدا خیلی دوستت دارم

تو همه وجود من ، زندگی ام و تمام هستی منی آری تو دنیای منی!

با تو این زندگی برایم زیباست و لحظه های با تو بودن برایم شیرین است...

با تو می توانم با افتخار به قله خوشبختی برسم و نام مقدس تو را فریاد بزنم!

تو همان خوشبختی منی ، همانی که برای رسیدن به آن از 

 همه چیز و همه کس خواهم گذشت!

تنها تو را می بینم ، لحظات با تو بودن را و یک زندگی شیرین و 

 آخر سر نیز رویاهای عاشقانه ام با تو!

با تو  همانی خواهم شد که تو میخواهی ، همان عاشقی که 

 برای همیشه با تو وفادار می ماند!

بگذار به آنهایی که این دل بی گناهم ر ا شکستند ثابت کنم 

 عشق واقعی به چه معناست!

 این قلب شکسته ام ، قلبی که توسط آنان که ادعای عاشقی می کردند 

 شکسته شده است را با اطمینان برای همیشه به تو تقدیم می کنم  

و دلم میخواهد تا آخرین لحظه نفسهایت آن را با محبت و 

 عشقت نزد خود حفظ کنی!

با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ، با تو هستم ، خواهم ماند ، 

 مثل یک مجنون تا ابد و برای همیشه!

به پاکی آن قلب مهربانت قسم دوستت دارم

به خدای آسمانها و زمین خیلی دوستت دارم

تو همانی که من میخواستم ، تو همان عشق واقعی هستی 

 که سالها در جستجوی او بوده ام!

اینک که تو را به سختی به دست آورده ام به 

 آسانی نیز از دست نخواهم داد....

با تو معنای عشق را فهمیدم ، و فهمیدم که چگونه باید عاشق ماند!

آری همین است رسم عاشق بودن !

با قلبی پاک و احساسی پر از محبت و عشق ، با صداقت ، 

 یکرنگی و یکدلی با آنکه دوستش داری و همه زندگی ات هست 

 تا آخرین نفس ، تا لحظه مرگ بمانی و عاشقتر از همیشه 

 نیز دوستش بداری ... این رسم عاشقی است که تو به من و آنان 

 که قلبم را شکستند آموختی!

پس ای عشق من با یکدلی ، یکرنگی ، صداقت ، با قلبی 

 پاک عاشقانه تر از همیشه با تو می مانم و باور کن 

 که خیلی دوستت دارم !

نوشته شده توسط عاشق ,

  وقتی تو رفتی
مرتبط با : عشقولانه
ارسال شده در: یکشنبه پنجم آبان 1387

وقتی تو رفتی شمع روشن شبهایم خاموش شد، پنجره رو 

به زیبایی و  خوشبختی بر رویم بسته شد و چشمه عشق 

در وجودم خشک خشک شد.....

وقتی تو رفتی آتش  غم دوری و فاصله در وجودم شعله ور شد، 

آسمان چشمانم ابری و دل گرفته شد و غروب غمگین عشق 

در آسمان قلبم نشست!

وقتی تو رفتی دنیا برایم عذاب شد، و ثانیه ها برایم پر ارزش تر  

 از گذشته شدند!

وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانیه ها و لحظه های زندگی بود 

 تا هر چه زودتر بگذرد و دوباره تو را در کنارم خودم احساس کنم!

وقتی تو رفتی همدم من پرندگان شدند و رفیق شب و روز من تنهایی شد!

تو که رفتی شهر برایم غربت شد و خانه برایم یک زندان 

پر از شکنجه و عذاب شد!!

تو که رفتی چشمانم همیشه در حال بهانه گرفتن بود و 

 دستهایم همیشه لرزان!

تو که رفتی هیچ حسی در وجودم نبود و تنها آروزی تو را 

از خدای خویش داشتم!

وقتی تو رفتی هر روز به یاد تو  و به فکر تو بودم و هر شب نیز  

اگر خوابی به این چشمهای خسته من می آمد خواب تو را میدیدم!

وقتی تو رفتی تنها به پایان جاده زندگی می اندیشیدم و تنها نگاهم  

به پایان جاده بود که به تو میرسم و دوباره تو را خواهم دید...

تو که رفتی من مانند ساحلی بودم که  در کنار دریای پر از تنهایی 

منتظر امواج محبت تو بودم! وقتی تو رفتی، نام سفر برایم یک 

کاووس وحشتناک شد و دیگر از هر چه سفر بود نفرت داشتم! 

تو که رفتی قلمم بر روی کاغذ خیسم تنها از دوری و از رفتن تو مینوشت!  

تو که رفتی عاشقی برایم پر درد تر و غمگین تر از گذشته شد !

وقتی تو رفتی هر زمان که پرستوها بر فراز آسمان دلم پرواز میکردند 

به آنها می گفتم سلام عاشقانه مرا به تو برسانند  

و روزی تو را همراه  با خود بیاورند!

نوشته شده توسط عاشق ,

  برو اما فراموشم نکن
مرتبط با : عشقولانه
ارسال شده در: یکشنبه پنجم آبان 1387

برو ، برو که این عشق ما من نمی سازد.....

خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر....

برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست میداشتم ، بدان که یک  

دریا برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن 

 قلب نامهربانت کردم....

برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی 

 و زندگی را برایم پوچ و بی معنا کردی.....

برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی 

 که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم....

همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه خطی 

 می نوشتم برای تو  و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم ، 

 نه زندگی را زیبا می بینم و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم....

همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی 

 و تنها خاکستر آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن 

 نوشته بودم در قلبم مانده است....

برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میبینی مرا نیز یاد کن ، 

 اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش ..... بدان که من همیشه 

 و همیشه یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم بست!

عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این 

 قصه تلخ را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد!

عاشقی از ما گذشت ..... تنها ، آرزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم 

 و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان عشقم  

را به تو ثابت کنم...

نمیتوانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و 

 در به درم را شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی!

برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای ما را ندارد ، 

 این زندگی با ما هم ساز نیست!

برو اما فراموشم نکن با اینکه میدانم روزی فراموش می شوم.....

نوشته شده توسط عاشق ,

  ای بی وفا این رسمش نبود
مرتبط با : عشقولانه
ارسال شده در: یکشنبه پنجم آبان 1387

زمستان سرد را با تو همانند بهار به سر کردم ٬ در آتش عشق تو

سوختم و با درد دوری تو ساختم... 

با شادی تو شاد بودم .... 

لبخند تو آرزوی من و گریه تو عزای من بود.... 

چه شبهایی بود که چشمان خیسم را به خاطرت سرزنش کردم.....! 

آن لحظه که تو در زیر باران به یاد من قدم میزدی در این سو من   

لحظه غروب خورشید به یادت اشک میریختم... 

گفتم حرف دلت را بگو به من ؟

گفتی حرف دلم را بارها برایت تکرار کرده ام!

گفتم دلم میخواهد باز برایم تکرار کنی!

چیزی نگفتی و سکوت تلخی کردی!

آری از سکوتت فهمیدم حرف دلت را!

حرف دلت این بود که فراموشت کنم  و دیگر مرا دوست نمیداری....!

سکوتی که میگفت این دوری و  فاصله قلب مرا  از تو سرد کرده است و

دیگر هیچ عشقی نسبت به تو ندارم...!

خسته شده ام ٬ مرا رها کن و بگذار خودم باشم....

سکوت آخرت ٬ یک سکوت تلخ و پر از غم بود ....

سکوت آخرت تنها یک بغض غریب در گلویم نشاند ٬  

بغضی که هیچگاه تبدیل به اشک نشد! 

چشمانم میدانستند که دیگر اشک ریختن بی فایده است ......  

چشمانم دیگر آن اشکها را  لایق آن قلب بی وفایت نمیدانستند!

ای بی وفا چقدر دلم برای تو تنگ میشد و به خاطر دوری از تو اشک میریختم! 

چه شبهایی بود که با چشمانی خیس به خواب میرفتم!

ای بی وفا این رسمش نبود ٬ چقدر لحظه شماری میکردم که  

لحظه دیدار با تو فرا رسد تا بتوانم دوباره در کنار تو باشم.... 

چقدر دستانم را به سوی خدای خویش بردم و تو را دعا میکردم .... 

التماس میکردم ٬ با گریه و زاری التماسش میکردم تا تو را به من برساند!

این رسمش نبود ای بی وفا٬ که من با تمام غم و غصه های 

 لحظه های عاشقی مان ساختم اما تو به راحتی از من گذشتی...............!

ای بی وفا این رسم عاشقی نبود!

نوشته شده توسط عاشق ,

  انگار که بی وفا شده ای
مرتبط با : عشقولانه
ارسال شده در: یکشنبه پنجم آبان 1387

دیگر به خاطر من ستاره ها را نمی شماری!

به خاطر من قید همه کس و همه چیز را نمیزنی!

چرا دیگر به خاطر من آن چشمهای زیبایت را خیس نمیکنی ٬ و گلهای

رنگارنگ باغچه را دسته دسته برایم نمیچینی!

دیگر به خاطر من سر به بیابان نمیگذاری ٬ و خاطره های تلخ را از یاد نمیبری!

دیگر مثل گذشته با خواندن متنهایم اشک نمیریزی٬ و هیچ احساسی نسبت به من

،عشقم و درد دلهایم نداری!

دیگر عکس مرا در آغوشت نمیگیری و با آن درد دلهایت را نمیگویی!

دیگر صحبت از آینده و آن رویای شیرین به هم رسیدنمان  نمیکنی!

دیگر لحظه به هم رسیدنمان را در ذهنت به تصویر نمیکشی و حتی خواب آن لحظه های

شیرین را نمی بینی!

دیگر دائما نام مرا در زیر لبانت زمزمه نمیکنی و کلمه دوستت دارم را مثل گذشته ها

به زبان نمی آوری!

دیگر احساسات مرا نمیپرستی و قلب مرا قبله دوم عبادتت قرار نمیدهی!

دیگر زمان گریه کردنم چشمهای تو بارانی نمیشوند و دیگر قبل از لحظه ای که

صدای مرا بشنوی تپش قلبت تند تند نمیزند!

چرا دیگر به خاطر من ٬ به خاطر عشقت ٬ به خاطر آنکه سالهای سال به پایش سوختی

و ساختی محبت و امید هدیه نمیکنی؟

انگار که تو هم مثل همه بی وفا شده ای !

نوشته شده توسط عاشق ,

درباره وبلاگ
 
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
 

 
لیست دوستان

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
λοωε ↔ Њατε
عاطفی
ابی حامدی
گوگوش
سیاوش قمیشی
شادمهر عقیلی
داریوش اقبالی
غزل فروش بی نقاب(آبجی خاطره ی خودم)
تقدیم به تو که هنوز مغروری(آبجی فرهناز)
سیمین جان
این هم احتمالا می گذره
اهل حال(منا)
تاپ فيلم
راز دل دختر تنها
ما دو تا گليم
فرشته
بي تو هرگز
اخبار سايت بلاگفا
بيا ببين خاطرات قلبم چي ميگه؟.(نيلوفر)
عاشقانه دوستت دارم
مريم
مرگ يك عاشق
ايران سرزمين هميشه جاويد
پيشي و جوجو
ابي ارام بلند
روشنایی کوچک(آبجی روشنک)
چه بهونه اي از تو قشنگ تر؟
تئاتر حرفه اي
شقايق هاي عاشق
آشيانه(آبجي لادن)
عشق مهستی
دنیای کوچک سیندرلا
دختری از کهکشان تنهایی
آبجی نارسیسا جونی
قالب وبلاگ
 

 
لینکستان

 
 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com