
لحظه طلوع خورشید لحظه طلوع عشق و محبتت در قلبم است !
لحظه غروب که می رسد، لحظه ای است که دلم میخواهد در کنارت باشم!
و آنگاه که خورشید آرام آرام می رود و آسمان تاریک می شود ، به عشق تو
به انتظار مینشینم تا ستاره ها بیایند و به یادت به آسمان پر ستاره خیره شوم!
و این است زندگی من !
لحظه به لحظه به یاد تو هستم و لحظات زندگی را به عشق تو سپری میکنم !
تو همه زندگی ام هستی ، این زندگی تنها با تو شیرین است !
احساس آرامش میکنم ، زیرا لحظه های سرد زندگی ام دور از تو اما به یاد تو سپری
میشود!
طلوع کن ای خورشید ، من یک عاشقم ، طلوع کن ! من همینم که بوده ام!
طلوع کن ببین من عاشق را ، که از همگان مجنون ترم !
اگر میخواهی با ما نباشی غروب کن ، زیرا غروب عشق هم برای ما زیباست !
شب و روز ، طلوع یا غروب برای من فرقی ندارد ، من همیشه عاشقم!
همیشه به یاد عشق هستم ...
و این است حال و هوای داشتن تو !
این است زندگی من ، تنها یاد تو ، ذکر نام تو و عشق تو سهم من از طلوع تا غروب
خورشید است!
خیلی زیباست این لحظه های تو را داشتن !
خوشبختم زیرا در این روزهای شیرین زندگی با تو هستم و تو را دارم!
همه چیز برایم زیباست ، خورشید و ماه که به آسمان می آیند تو را میبینم ، اگر خورشید
نباشد و آسمان ابری باشد در لابه لای ابرهای سفید تو را میبینم !
اگر شب شود و مهتاب نباشد ، باز تو را میبنم، چقدر تو درخشانی!
محال است که روزگار بتواند تو را از من بگیرد ، مثل کوه روبروی تو ایستاده ام
ای چشمه همیشه جوشانم !
ای سرنوشت ، با ما کاری نداشته باش که بدجور دیوانه ام ، اگر بخواهی او را از من
بگیری روزگارت را سیاه میکنم !
بیا و با ما مدارا کن ،چرا نمیفهمی ؟ منم ، همان مرد همیشه عاشق !
و این است حال و هوای داشتنت ، با همه نامهربان ، با خورشید و فلک نامهربان ، با
سرنوشت و زندگی نامهربان ،اما با تو همیشه مهربان !
